مواد لازم: را پيدا كنيد. نكته: تعداد كلمه هاي هم وزن بايد بيش از دو يا سه تا باشد. كلا هر چه بيشتر باشد بهتر است. 2- يك تا سه نفر پسر جوان با صداهاي كمي بم ، كمي زير، خيلي خيلي بم تذكر: همه بايد براي خود يك اسم ترجيحا بي محتوا انتخاب كنند چون كه مثلا نماينده قشر معترض جوان هستند ديگر. اسامي اي مثل فلاكت و بدبختي - از درون تهي ولي از بيرون خالي - قلی مدل - خوتخوتك - غازغُلنگ و ... آنكه صداش خيلي خيلي بم است اول آهنگ همه دست اندركاران را معرفي مي كند و كنارش هي تكرار مي كند : آها ... يك نفر كمكي هم بايد باشد كه آن وسط ها هر وقت فرصتي دست داد هي بگويد : بياه ... بياه ... يك نفر كمكي هم بايد باشد كه آن وسط ها هر وقت فرصتي دست داد هي بگويد : حالاع ... حالاع ... يك تا دو عدد دختر بد صدا در حد زوزه كشيدن يا وز وز فقط براي اينكه بالاخره صداي دختر هم داشته باشد! آن كه صدايش كمي زير است مي خواند و آنكه صدايش كمي بم است آن كلمه ها را كه گفتم پشت سر هم مي گويد و مي رود ... 3- شعر مربوطه بايد معاني و مفاهيم عميقي چون : به دنبالت ميام بريم هفت تير مانتوتو بگير سر دو سال راه مي اندازيم يه مخزن گنده جوجه كشي واي فدات بشم بنفشه ، كي مي تونه با تو طرف شه حالم بده مزخرفامو گوش نده هر كي نياد برقصه از دوست پسرش ميترسه بدو بدو بدو بدو به من بده لباتو ... آخ دلم كرده هواتو تو با يكي ديگه اله له له له له من بگم واسه تو بي قرارم ؟! بيا پيشم همين حالا حالا دامنتو بده بالا بالا و ... داشته باشد .
بهنظر ميرسد در کشور ما هر چه سريال کشدارتر باشد صلاح امور دنيوي عوامل هم بيشتر است و طرحهاي پر لفت و لعاب بهتر مورد تائيد مسئولين قرار ميگيرد. در همين راستا ما هم نمونهاي از قابليت خود را در نوشتن تقديم حضور بزرگان سيما ميکنيم! انشاءا... که مقبول بيفتد و ساخت يک سريال را به ما بسپارند. نمونه بازنويسي سريال «کلانتر» توسط ما؛ عشق و گلوله / اپيزود 24 / شيما ميترسيد صدايش سيمايش را هم لو بدهد. بنابراين از روي پلههاي بالکن و در زير نور مهتاب، به آرامي با يک چاقو که پر از خون بود از روي پلهها رد ميشه! سرگرد که اتفاقا همسايه شيما ايناست ناگهان از خواب ميپره و شيما را با همون چيزي که قبلا گفتيم ميبينه! اتفاقا همان شب سروان شايان هم منزل سرگرد بود و چون باران ميباريد سرگرد از او خواست شب را همانجا بماند. "سرگرد: سروان شايان بلند شو! سروان شايان: من بيدارم سرگرد! چي شده سرگرد؟ سرگرد! سرگرد: به نظر تو يک دختر! که اسمش هم شيماست! اين موقع شب! اينجا! زير مهتاب! روي بالکن! با چاقو! نه نه! با چاقويي خونين! با اضطراب و واهمه! فراري شده اون از همه! مشکوک نيست! سروان شايان: چرا سرگرد! بهنظر من اين اتفاق با جيغهايي که 5 دقيقه پيش شنيدم ميتونه ربطي داشته باشه! سرگرد: مگه 5 دقيقه پيش صداي جيغ اومد؟ سروان شايان: آره! شما خواب بودين! يک يارو داد ميزد... شيما تو رو خدا اين کار رو نکن! شيما نه! نه! سرگرد و سروان شايان تصميم ميگيرن از منزل خارج شن! همسر سرگرد ميپره جلو! همسر سرگرد: اما تو قول دادي که منو ترک نکني! تو با شغلت ازدواج کردي! نرو! سرگرد نرو! تو خيلي بدي! سرگرد: نگران نباش! بهزودي همهچيز حل ميشه! سروان شايان: سرگرد! به نظر شما همسر شما هم با اين ماجرا ارتباطي داره! سرگرد: تو... منو از حادثه رد کن ... " پ ن ۱: اینم از پست جدید.... رضایت میدید ما بریم سراغ کارو بارمون...( خودش میدونه کی رو میگم) پ ن ۲: تولد یه عزیزی بود.یادم نبود بازم اینجا ازش معذرت میخوام و بهش یه بار دیگه تبریک میگم سالروز میلادش رو (اگه گفتی یاد کدوم آهنگ افتادم...؟؟؟!!!) ببخشید که بازم دیر شد ایام امتحانا بود وقت نوشتن و تایپ و آپ کردنشو نداشتم الان هم قسمتا دوم و در واقع همون قسمت پایانی این پستم هست آمادس امیدوارم خوشتون بیاد در قسمت قبل دیدیم که کوزت با مرد جوانی حوالی چشمه آشنا شد…و حالا ادامه ی ماجرا وقتی کوزت به خانه رسید زن تناردیه با یک باتوم برقی منتظر او بود. شب کوزت هی در گوش ژانوالژان ور ور میکنه که بیا شمعدونای توی پذیرایی رو بدزدیم بعدش بریم بفروشیم با پولش بریم فرنگ با هم با عقش و علاقه به زیستنمون ادامه بدیم!!…حالا هرچی این آقاهه میگفته بابا من زن دارم این کوزت میگفته زنتو بیخیال…خلاصه که کوزت فلک زده با مکر و حیله این مردک بی ناموسو اغفال میکنه و با هم قاچاقی فرار میکنن میرن خارجستون…زن ژانوالژان هم که سه روز بوده شوهرش گم شده بوده هی میره اینور و اونور….شوهرشو فرستاده بوده بره ماست و آب معدنی بگیره که یه دفعه این کوزت بد بخت بیچاره جلوی راهش سبز میشه!..خلاصه که آخر دست زنه میبینه انگار فایده نداره میره طلاق غیابی میگیره بعدشم عین این سریالای بدبخت بیچاره ها زنه از راه خیاطی پول در میاره بچشو بزرگ میکنه.مثلا واسه ی اینکه پیاز داغ قضیه زیاد شه شما هی فکر کنید ساعت ۲ نصف شبه و زن اولیه ی ژانوالژان نشسته خیاطی میکنه دستاشم هی درد میگیره چشاشم سو نداره مثلا!..کوزت بی نوا هم تا میرسه خارج یه مدت که میمونن میره قاپ یه تاجر انگلیسی رو میدزده و ژانوالژانم فراموش میکنه. بررسی داستان: شما همتون میگفتین این آقاهه کوزتو اغفال میکنه حالا دیدین این کوزت بی نوای بدبخت اون مرده رو اغفال کرد؟…قابل توجه خانوم تهمینه میلانی! قصه ما به سر رسید وکلاغه هنوز توی ترافیکه" عزت زیاد_یا حق_بای ما اومدیم خوبید ایشالا؟؟؟ مرسی به مرحمت شما ما هم خوبیم خب خانواده چطورن؟؟؟ اونا هم خوبن؟؟؟ خب خدا رو شکر سلام مارو هم برسونید خدمتشون سلامت باشید مرسی خب دیگه چاق سلامتی بسته گمونم مثل همیشه بعد از مدت های مدید تونستم یه وقت ناپلئونی گیر بیارم بیام پست جدید بذارم عرضم به خدمتتون این پستم سری اول داستان بینوایانه با کمی تحریف در شامگاه روز هفدهم ژوییه ی سال ۱۸۹۴،هنگامی که همه ی کودکان در بستر خود خوابهای طلایی میدیدند،کوزت،این دختر بیچاره،به دستور زن بدجنس و بی ریخت تناردیه به دنبال آب فرستاده شد دخترک کفش های نایک وصله شده ی خود را پوشید و سطل خالی آب را برداشت و به سمت چشمه حرکت کرد.هر چه از خانه دورتر مشد چراغها هم کمتر میشدند.از دور صدای زوزه ی گرگ و آهنگ نازی جون شنیده میشد.کوزت در راه با خود فکر میکرد ای کاش روزی یک شاهزاده با اسب سفیدش بیاید و مرا با خود از شر این تناردیه ها و دو دختر بدجنسشان نجات دهد نه..نه…اصلا من زیاده طلب نیستم.کاش یک پیر مرد پولدار میامد و از من خواستگاری میکرد…آنوقت او به زودی دار فانی را وداع گفته و من کلی پولدار میشدم و حتی میتوانستم برای خودم یک الگانس بخرم و با آن روزها به خیابان ها بروم.حتی میتوانستم کنکور هم بدهم و در یک رشته ی در پیت قبول شوم و بعد از آن خودم را با منگنه به یکی از پسرهای پولدار و خوشتیپ دانشکده الصاق کنم کوزت بی نوا در افکار خود مستغرق بود.فضای وهم آلود و خفن بیرون او را وادار میکرد که در افکار خود غوطه ور باقی بماند.در این صورت کمی از ترس او از بین میرفت و حواس پنجگانه ی کوچک و ظریفش متوجه دنیای واقعی و وهمناک پیرامونش نمیگشت در همین خیالات بود که ناگاه صدای بوق وحشتناکی او را به خود آورد اوا!خانوم خوشکله شما این وقت شب،توو این شهر پر از گرگ؟..مگه داآشت مرده که پیاده گز میکنی؟…برسونمتون؟ کوزت بد بخت:سلام آقا…من خیلی …(در این هنگام گریه ی دخترک آسمان را جر داده و کلاغ های خفته را متواری میکند)عــــــــَــــــــر بـــــــــوووق! جوان مهربان و خوش قلب:خانم جوان!واقعا خوبیت ندارد شما این وقت شب توی خیابان ها باشید کوزت بی نوا:آخر این تناردیه اینا منو فرستادن برم از چشمه آب بیارم جوان:اصلا نمیخواد زحمت بکشید.(جوان پیاده میشود و به سمت صندوق ماشین خود میرود)این دبه ی ۴ لیتری پر از آب معدنی دماوند ، تحت لیسانس ویشی فرانسه است! کوزت:وای!شما واقعا جوان خوبی هستید.مرسی واقعا…خدا از بزرگی کمتون نکنه جوان خوشتیپ:وظیفست خواهر!…این کاغذ شماره ی موبایل منه،اگه دیدید که اون خانواده ی بی دین و ایمان میخوان شمارو اذیت کنند به قله ی کوه بروید و این کاغذ را آتش بزنید سه سوته در خدمت شما هستم و کوزت به سمت منزل روانه گشت.در راه بازگشت افکارش را آپ گرید مینمود آخر نوشت:) دوربین از بالا جاده ی تاریک را نشان میدهد که کوزت در آن به سمت خانه در حرکت است،از دودکش خانه دود بیرون میاید و دوربین آرام آرام به طرف بالا آمده و روی ماه زوم میکند ادامه دارد سامبولبلیکم چطورید؟؟؟؟؟ وای که چقد دلم واسه پست گذاشتم تنگ شده بود فریبا خانوم بلاخره این بار از پست جدید خبری هست بلاخره یه بهنونه پیدا کردم که بیام اینجا ازش بنویسم خب اول یک عدد خبر hot به مقام عمّگی منصوب شدم همگی به سلامتی جیگر عمه انقزه خوفه همین امروز که از مدرسه اومدم مامانم گفت کلی از راه نرسیده ذوق مرگ شدم جون شما خلاصه که اینجوریاس راستی اسمشم به احتمال 99/99% محمد مهدی خواهد بود وای اصلا باورم نمیشه حمید بابا شده باشه هنوز فکر میکنم همون حمید مجرد و دلقک خونس همون که همیشه اشک منو در می اورد حالا بذار من یه دمار از روز این بچه در بیارم بفهمه یه من ماست چقد کره میده آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دلم نمیاد که خدا کنه خدا لیاقت یه عمه ی خوب بودن رو بهم بده فكر كنم ميخواد اين شكلی بشه البته پسرونش ها سلام من اومدم پس از ماه ها به قول یکی از دوستان اینجا دیگه شده پاتوق عنکبوتها در دیوار ور تار عنکبوت گرفته اومدیم تو این ماه رمضونی یه صفایی بدیم یه آب و جارویی رفت و روبی راستش برای یه پست جدید خیلی دنبال یه مطلب خوشگل میگشتم اما هر چی دنبالش گشتم کمتر پیداش کردم بلاخره دم آخری این یه شعر پیدا کردم هرچند زیاد وصف حال خودم نیست اما بلاخره از هیچی که بهتره فراموش توام گرچه عمری است غریبانه فراموش توام باز مشتاق تو و گرمی آغوش توام باورم نیست که بیگانه شدی با من و من همچو یک خاطره ی کهنه فراموش توام شانه بر زلف سیاهت چو زنی یاد من آر که چنان زلف تو آویخته بر دوش توام نیستی تا که بگویم بتو ای مایه ی ناز تشنه ی بوسه ای از آن دو لب نوش توام حسرتی گر به دلم هست همان دیدن توست من پرستوی خزان دیده و خاموش توام دوستان همگی التماس دعا دارم سر سفره افطار منو فراموش نکنید سلام بچه ها چطورید؟ نمیدونید من چقد شادم مشکلم حل شد خطر مثل تیر تفنگ برنو از کنار گوشم رد شد بعضی هاتون حال و روزمو میدونستید ماه تیسا جان ، داداش مهدی ، مجید جون دستتون درد نکنه خیلی ازتون ممنونم میدونم حال خوب الانمو مدیون دعا های خیر شما الااخصوص ماه تیسای عزیزم هستم نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم کاش بتونم جبران کنم ماه تیسا دلم میخواد بدونی همیشه دعات میکنم بچه ها نمیدونید چقدحالم بد بود چه میدونید تو این یه هفته چی کشیدم؟ تو چه برزخی دست و پا میزدم که نمیدونستم عاقبت چی میشه؟ خدا این مدل استرس رو نصیب گرگ بیابون نکنه واقعا طاقت فرسا بود وقتی از خدا میخواستم که کمکم کنه داشتم از خجالت آب میشدم آخه به منم میگن بنده؟ باز هم به یه مشکلی مواجه شدم و یاد خدا افتادم اما از طرفی هم کسی رو نداشتم.به کی پناه می آوردم از کی کمک می خواستم؟ تو این هفته نمازها خوندم... دعا ها کردم.... اشک ها ریختم.... قول ها دادم و پیمان ها بستم.... و تمام سعیم رو برای عمل به اونهاخواهم کرد حالا از خدا به خاطر نعمت های داده و ندادش متشکرم... میدونم هر کدوم یه جور نعمته؟ مثلا همین اتفاقی که واسه من افتاد و باعث شد که به خودم بیام ببینم دور و برم چه خبره من فکر می کنم درواقع هر کدوم از اتفاقات بد در حکم یه زنگ خطرند برای گوش به زنگ بودن ما پس هر کدوم قابل تقدیر و تشکرند در آخر باز هم از همه ی دوستای خوبم تشکر میکنم جواب یه کامنت بی نام و نشان در همین اواخر: سلام آقا یا خانم .... ممنون ز تعریفتون راستش من هیچکاری نکردم و این از الطاف دوستامه. راستی مگه زیاده؟ به 300میگی زیاد؟ البته نصف بیشتر کامنت های این آپم خصوصین اما باز هم فکر نمیکنم خیلی زیاد باشن راستی بچه ها حلول ماه پر برکت رجب مبارک روزه داران محترم هنگام افطار ما رو از دعای خیرشون بی بهره نذارن امشب لیلة الرغائبه براتون بهترین ها رو آرزو دارم التماس دعا ایام همگی به کام تو را من چشم در راهم شباهنگام که میگیرند در شاخ "تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام ُ در آن دم ُ که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یادآوری یا نه ُ من از یادت نمیکاهم تو را من چشم در راهم سلام دوستای گلم میخوام آخر این آپ یه پیام بازرگانی بدم بچه ها همین اواخر که داشتم تو وبلاگ ها سیر میکردم به یه بلاگ برخورد کردم که واسم خییییلی جالب بود آخه تا حالا به بلاگی نرفته بودم که کسی به غیر از یه ایرانی نویسندش باشه تصمیم گرفتم با هماهنگی خودش لینکش کنم تا شما هم اگه دوس داشتین برین بریداااااااااااااا.... ضرر نمیکنید
براي تهيه يك تكست چند كلمه را نوشته و كلمه ها را هي با خودتان تكرار مي كنيد تا هم وزن هايشان
مثال : بـِيبه و عيبه ، دستم و رسما ، روسري و پسري ، هواتو و لباتو ، ماي گاد و آي پاد ...
![]()
اينجا ايران است. مي خواهم زنده بمانم!
اينجا ايران است. چقدر شبيه گينه بيسائوست.
اينجا ايران است. تا مياي دو كلمه حرف بزني دهنتو مي بندن.
اينجا ايران است. من و اينهمه خوشبختي محاله ... محاله ...
اينجا ايران است. براي انتخاب آهنگ پيشواز كد مربوطه را وارد كنيد. آهنگ مرگ : كد 1 آهنگ درد : كد 2 آهنگ مرض: كد 3
اينجا ايران است. بالاخره پيش مياد ديگه...
اينجا ايران است. لي لي لي لي لي .....
اينجا ايران است . من فریبا هستم . صداي جمهوري اسلامي ايران. بيييييييييييپ
اينجا ايران است. وقتي آدرس سايتي را تايپ مي كنيم از اينكه با پيغام فيل... يا مسدود سازي مواجه نمي شويم ابتدا تعجب نموده آنگاه ذوق مرگ شده و سپس كليد مربع را فشار دهيد!
اينجا ايران است . خدا مي دونه ....
اينجا ايران است. ما براي آن كه ايران خانه خوبان شود خون دلها خورديم ... ولي نتيجه نداد لامصب.
اينجا ايران است. كماكان داريم خون دل مي خوريم.
اينجا ايران است. شما به بزرگي خودتون ببخشيد.
اينجا ايران است. اوجب اينه كه من حرف بزنم آخه.
اينجا ايران است. به جون خودم من نه منافقم نه اغتشاشگر نه بي شمار. من همين يه دونه ام كلا. شك داري بشمار!
اينجا ايران است. يه جور عذاب آوري ته دلم دوستت دارم ايران!
اينجا ايران است. شما يادتون نمياد. ![]()
اينجا ايران است. كيفيت زندگي در حد پيت حلبي .
اينجا ايران است . فرهنگ رانندگي در حد خواهر و مادر.
اينجا ايران است. عشق در حد الاغ!
اينجا ايران است . فيلـ . تر . ينگ در حد بوندس ليگا.
اينجا ايران است. عقده آزادي در حد حمايت از هر ابلهی كه تريپ روشنفكري بردارد.
اينجا ايران است . عقده روشنفكري در حد حمايت از هر ابلهی كه تريپ آزادي و نو انديشي بردارد.
اينجا ايران است. اميد به زندگي در حد مرگ!
اينجا ايران است. اوه شت . ![]()
![]()
![]()
![]()
کوزت:خانوم..به خدا…من …گرگ اومد آخه…تاریک بود چشام نمیدید....
بدجنسه:ای دخترک خیره سر.حالا دیگه واسه من کلاست رفته بالا به جای چشمه واسه من آب معدنی دماوند میاری ور پریده؟یالا بگو اینو از کجا آوردی؟تازه دیر هم که میای که؟!…آره؟
کوزت:خانوم به خدا من میخواستم بهتون زنگ بزنم اما موبایلم آنتن نمیداد..هر چی میگم یه ۶۶۰۰ برام بخرین گوش نمیدین که!این ۳۳۱۰ ها هم جواد شده هم آنتن نمیده!…تازه اگه یه ماشین داشتم مجبور نبودم پیاده برم تا چشمه...
بدجنسه:نه بابا…میخوای یه ماکسیمای زرشکی برات بخرم باهاش بری از چشمه واسه من آب بیاری؟دختره ی ور پریده ی پر رو...
کوزت بدبخت همینجوری هی با نگاه ملتمسانه ی خود از وی درخواست میکرد که به خاطر دیر کردنش تناردیه ی بدجنس اورا تنبیه نکند…اما بی نتیجه بود..قلب زن بد سرشت مملو از کینه و حسد نسبت به کوزت بود.چون دماغ طبیعی کوزت ازبینی عملی دو دختر او زیبا تر بود.
تناردیه با باتوم به دنبال کوزت افتاد.دخترک هی جیغ و ویغ میکرد اما فریادرسی وجود نداشت…دو ضربه از باتوم به کتف و پای چپش برخورد کرد..کوزت در اثر شوک وارد شده داشت خشک میشد..مطمن بود که جسدش را تاکسیدرمی میکنند و به جای مجسمه برای اتاق اسپشیال مهمانخانه استفاده میکنند.
تناردیه باتوم را بلند کرد تا ضربه ی سوم را کاری تر از دو ضربه ی قبل بر صورت دخترک وارد کند که ناگاه قدرت دستان توانایی را در جهت مخالف دست خود حس کرد... .
بله..مرد جوان که به یاد آورده بود که موبایل خود را دیروز به همسرش هدیه داده هراسان به دنیال کوزت آمده بود و حالا ناجی او در این ماجرای شوم بود!...
تناردیه با مرد جوان…ژانوالژان… درگیر شد…درگیری بالا گرفت تا اینکه کوزت فانوس را به سمت تناردیه پرتاب کرد …تناردیه پخش زمین شد و نفت چراغ روی زمین ریخت و شعله ی فانوس به همکاری نفت و پارکت خونه تناردیه اینا آتشی به پا نمود که مهارش نا ممکن مینمود.
کوزت بدبخت و مرد جوان خوشتیپ که دیدند اوضاع مقادیری خیط شده سه سوته جیم شدند….به محض اینکه از آن مهمانخانه ی شوم خارج شدند گوجه فرنگی ای که توی باغچه بود یه هو تبدیل به کالسکه ای شد که دو اسب زیبا به همراه آن بودند.
اما ناگهان ساعت ۱۲ شد و همون گوجه هه باز تلپ افتاد جلوی پاشون…صدای زوزه ی گرگ از توی جنگل شنیده میشد…بنابراین عاقلانه بنود که از شهر خارج شوند.این بود که به منزل کشیشی که در نزدیکی مهمانخانه ی تناردیه اینا بود رفتند
کشیش دو مهمان ناخوانده را پذیرفت و آنها را در پذیرایی خانه اش جای داد.فردای آنروز کشیش مهمانخانه را خالی از مهمان میبیند…بله!شمعدان های نقره ی قیمتی نیز با مهمانان محترم جیم شده بودند.
زوایای پنهان ماجرا:
ژانوالژان که خیلی میبینه اوضاعش خیط شده اول معتاد میشه بعدش میره تو کار قاچاق افیون مرگ بعدشم وان هاندرد اند تن میگیرتش میفته زندان....
بعدش تو زندان در اثر فشار روانی خل میشه…حالا از قرار معلوم اون نویسنده ی معلوم حال رمان نویس هم چک هاش برگشت خورده بوده تو زندان بوده.
ژان این داستان زندگیشو براش تعریف میکنه اونم با دخل و تصرف اون رمانی رو مینویسه که اسمش بینوایانه.بعد نویسنده هه پول دار میشه خیلی،چکاش همه پاس میشه میبینه انگار این کارم خوب کاریه اونوقت هی از خودش رمان در میکنه.ضمنا چک ها رو زنش خرج کرده بوده که افتاده بوده زندان ...
ضمنا چون ژان یه نموره چل شده بوده واسه همین داستانو از آخر به اول و قاطی واسه نویسنده هه تعریف میکنه اونم خوب همونطوری مینویسه با یه کم تصرفات ویژه واسه اینکه خواننده حوصلش سر نره.خلاصه که اصل قضیه همینه که من دارم میگم.شما حرف یه آدم زنده رو بیشتر قبول دارین یا یه مرد چک برگشتی مرده رو؟این نسخه ارژیناله…فقط هالوگرام نداره اونم میچسبونیم بهش که مطمن شین.
مرسی که این خزعبلاتو خوندین.در آخر از هر کسی که این داستانو از اول خوندو تا آخرش تحمل کرد تشکر میکنم.فعلا تا بعد
پی نوشت:یادم رفت بگم!…وان هاندرد اند تن همون پلیس ۱۱۰ خودمونه منتها توی کشور خارج!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


.gif)


